تبليغاتX
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
well come to my web


فراموشكار ....
امروز سوار مترو شدم و رفتم تهران که برم علاءالدین و گوشی بخرم . وقتی رسیدم به ایستگاه صادقیه و رفتم سوار متروی شهری شدم تو مسیر زنی رو دیدم که چهرش سخن از روزگار وحشتناکی میداد . همیشه وقتی کسی میگفت چهره اونو ببین چه درهمو ور همه نمی فهمیدم . شاید به این خاطر بود که تا این مقطع از زندگیم اگر راحت زندگی نکردم شرایط بدی هم نداشتم . ولی امروز چهره این زن در سکوت متواضع خودش ، داشت با تمام وجود فریاد میزد ... فریاد . تو سکوتش پر از حرف بود و من مجذوب این چهره و سکوتش که با خودم میگفتم چقدر نا شکرم حتما اون داره به این فکر میکنه که ۴ روز دیگه باید کرایه خونه بدهو نداره ، اونوقت من فکر گوشیمو و الی آخر . . .؟!!! یه یهو صدای آهنگ نوکیا اومدو اعلام ورود به ایستگاه توپخونه .!!! و من رفتم به علاءالدین و دنبال زندگیم ( یعنی همون گوشی ) بعد از دیدن گوشیها و اینها ۱۰۰۰ تا فحش و بد و بیراه دادم که چرا نمیتونم N80 بخرم و از اين حرفا . دست از پا درازتر برگشتم به سمت كرج .. غافل از اينكه يكي ،دو ساعت پيش داشتم به اون زن و دردهاش و اينكه چقدر من ناشكرم فكر ميكردم ..!!!

تازه فهميدم چقدر خودخواهم . و چقدر فراموشكار . با سردردي شديد اما هميشگي به سمت محل كارم حركت كردم . و همچنان به فكر N80 ی که نتونستم بخرم و باز غافل از اینکه من بعد از دیدن اون زن چه تحولاتی میخواستم در خودم بوجود بیارم ......

 


اي الهه‌ي ناز :


با سلامي گرم مي‌آغازم اين پيغام را


                            روزگارت با كه بي من بگذرد خوش باد


نامه‌ي پرمهرت را خواندم . چه‌قدر لطيف و با‌ احساس لحظه‌لحظه‌ي سخن راني مرا توصيف كرده بودي . از ميان آن‌همه مستمع فقط توي نازنين توانسته بودي سخنان مرا مو به مو بيان كني . ميداني چرا سخنانم خيلي به دلت نشسته بود؟ به خاطر اين كه از دل عاشقم برمي‌خواستند. دلي كه جاودانه عطش عشق دارد. تو مثل هيچ كس نيستي ، گويا با همه فرق داري ، با همه‌ي دانش آموزانم و حتّي با همه‌ي دوستانم . چون خيلي مرا درك كرده بودي و زيبا نوشته ‌بودي . خيلي از خواندن نامه‌ات لذّت بردمو چندين بار آن را خواندم و با خود فكر كردم كه چه ‌قدر احساست به من نزديك است . مخصوصاً از اينكه نامه‌ات را با اوّلين سخن من شروع كردي بودي (اين آخرين ترانه‌ي من است) و با آخرين كلامم (بدرود) نامه را به پايا ن برده بودي ، برايم بسيار باارزش بود . اصلاً فكر نمي‌كردم كه اينقدر بااحساس باشي . البتّه از خواندن دفترچه‌ي زيبايت پي به احساس لطيفت برده بودم امّا نامه‌ات خيلي خوب بود . فداي اشكهاي پاك و بي‌آلايشت كه به خاطر من سرازير شده بودند . آرزو كردم كه اي‌كاش آن لحظه پيشت بودم و تو سر به روي شانه‌ام مي‌گذاشتي و آن بغض را هاي‌هاي مي‌گريستي و سبك ميشدي !


اميدوارم هرگز اشك به چشمان زيبايت راه نيابد و هميشه خندان باشي!


هيچ وقت فراموشم نمي‌شوي و ياد و خاطره‌ات در ذهنم جاودانه است و هم‌‌ چنين خاطرات خوب كلاس ، تركي حرف زدن ها و ... را هرگز فراموش نخواهم كرد.


نامه‌ات را هميشه نگه خواهم داشت . من نامه‌هاي بسياري را از دانش آموزان عزيزم دريافت كرده‌ام امّا به جراءت مي‌گويم كه هيچ‌كدام تا اين حد در من تاءثير نگذاشته اند

 

 

من اين شعر رو خيلي دوستش دارم هنوزم يادمه اون روزايي كه ده بار ده بار ميخوندمش و خسته نميشدم :


خواستم شما بخونينش تا باهاش حال كنين ولي خواهشم ازتون اينه كه تا آخرش بخونين تا به قول معروف برين تو بحر شعر. ولي متاسفانه نمي دونم شاعر كيه . اگه ميدونين به من هم بگين و در ضمن اين شعر يه شعر نو سپيد ه.


از همان روزي كه دست حضرت قابيل


گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزي كه فرزندان آدم


صدر پيغان آوران حضرت باري تعالي


زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد


آدميت مرده بود ، گرچه آدم زنده بود!


از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند


وز همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند


آدميت مرده بود .


بعد هي دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت


قرنها از مرگ آدم هم گذشت


اي دريغ! آدميت برنگشت!


قرن ما روزگار مرگ انسانيت است


سينه‌ي دنيا از خوبي ها تهي ست


صحبت از پاكي مروت ابلهي ست


صحبت از عيسي و موسي تا به جاست


قرن موسي چون بهاست


روزگار مرگ انسانيت است


من ، كه از پژمردن يك شاخه گل ؛


از نگاه ساكت يك كودك بيمار ؛


از فغان يك قناري در قفس ؛


از غم يك مرد در زنجير ؛


حتي قاتلي برادر؛


اشك در چشمان و بغضم در گلوست.


وندرين ايام زهرم در پياله هر مارم در سبوست؛


مرگ او را از كجا باور كنم ؟


صحبت از پژمردن يك برگ نيست!


واي جنگل را بيابان ميكند!


دست خون ؛لود را پيش چشم خلق پنهان ميكند!


هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا !


آنچه اين نا مردمان با جان انسان ميكنند .


صحبت از پژمردن يك برگ نيست ،


فرض كن يك شاخه گل هم در جهان يك سرو نيست ،


فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست ،


در كويري سوت و كور ،


در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور،


صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق


صحبت از مرگ انسانيت است.


نامردي اگه بخوني و خوشت بياد (و يا خداي نكرده بدت بياد) نظر ندي و بهم نگي !



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:5  توسط مصطفي و خواهرش  | 

 
JavaScript Codes منبع كدهاي جاوااسكريپت